تبليغاتX
زندگی زیباست

  خاطره

سلام به دوستان عزیزم خوبین؟ممنونم که تنهام نمیذارید وبهم سرمیزنید خیلی دوستون دارم

اگر چه رفتن سخت است ... اما ماندن اینجا سخت تر است ...

پس میروم ... نمیدانم به کجا ... نمیدانم

 

دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

 

تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

اينه بن بست، بسه رفتن

 

مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره

 

بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

به جاي حسرت روزهاي گذشته

يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته

 

به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه

 

خدايا... 
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. 

 


شرمنده کسی روخبر نکردم

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا

اینم اخرین آپم بود دلیلی برای موندن ندارم خیلی دوستون دارم همگیتون روبه ایزد منان میسپارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:7 توسط صدف |



سلام به دوستای گل صدفی

من صدف نیستم دوست صدفم امیدوارم حال همگی خوب وخوش باشه طاعات وعباداتتونم قبول درگاه حق ازتون میخوام موقع افطار برایم دعا کنید شدیدا محتاجم به دعای شما

 

صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟

که گوهر در درونش جای دارد

که میداند ؟که این زیبایی من

گل عشق تورادرپای دارد

 

 

به زندانی که نامش زندگی است

نفسهایم سرآزار دارد

به شب های که نامش انتظار است

سکوتم معنی تکرار دارد

 

 

به چشمانم چنان برقی نشسته

که خوابش لذت دیدار دارد

صدای ساعت دیواری من

نشان از بودن دیوار دارد

 

کسی در پشت دیوارم نجنبید

صدای خش خش پایی نیامد

اگرچه غنچه امد بر لب من

صدای چنگ زیبایی نیامد

تو با آواز خود شب راشکستی

ولی من بی دریچه ماند ه ام باز

هوای پرزدن هایم کجارفت؟

زیاران بازهم جاماند ه ام باز!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:9 توسط صدف |